تمامی ما آدم ها در روی این کره خاکی به دنبال خوشبختی واقعی هستیم و دوست داریم زندگی رضایت بخشی داشته باشیم و در صلح و آرامش زندگی کنیم. از همان دقایق آغازین تولدمان تا روزی که بمیریم پیوسته به دنبال چیزی هستیم که گمان کی کنیم ما را خوشحال و خوشبخت خواهد ساخت.هیچ اشکالی ندارد که آرزو داشته باشیم. هیچ اشکالی ندارد فهرستی از چیزهایی که گمان می کنیم خوشبخت مان می کند تهیه کنیم.اما اگر همه ی مواردی که در فهرستان نوشتید برآورده نشود و به تحقق نپیوندد چه؟ اگر همه ی امیدها و آرزوهایتان نقش برآب شوند چه اتفاقی می افتد؟

هنگامی که ما به خواسته هایمان نمی رسیم دردمند و آزرده می شویم و احساس ناامنی سردرگمی و گیجی می کنیم. احساس می کنیم به ما خیانت شده است. مسلما هیچ یک از اینها احساس خوشحالی و خوشبختی نیست.

هرکدام از ما فهرستی از انتظارات خودش از زندگی و عشق دارد و احساس خوشبختی و خوشحالی ما بسته به این است که کدام یک از این توقعات و انتظارات ما برآورده شده و کدام یک برآورده نشده است.

روزی صدبار در سکوت فرایند دردناک ارزیابی خوشحالی و خوشبختی مان را در ذهن مرور می کنیم و شاید تا صبح. تا آن موقع که هنوز خانه را ترک نکرده ایم دوازده بار این کار را انجام دهیم. ساعت زنگ می زند و ما را بیدار می کند. یک روز دیگر شروع شده است تا به حال اتفاق خاصی نیفتاده است. نه روز خوبی بوده و نه روزی بد. در همان حال که در رختخواب هستیم یک چشم مان را باز می کنیم و از پنجره نگاهی به بیرون می اندازیم تا ببینیم هوا چطور است. در دل می گوییم ((گندش بزند دارد باران می آید حتما راهبندان است.)) این اولین فکری است که آن روز به سراغتان می اید و همش به این فکر هستید که حالتان گرفته شده و قرار نیست خوشحال باشید.

چون هوا شما را ناامید کرده و از همین الان مسلم است که یکی از توقعات و انتظارات شما برآورده نخواهد شد.

از رختخواب بیرون می آیید و به آشپزخانه می روید تا برای خودتان قهوه درست کنید. آنجاست که متوجه می شوید شوهرتان شب گذشته فراموش کرده دستگاه قهوه جوش را روی حالت اتوماتیک بگذارد.از ناراحتی آهی می کشید.یکی دیگر از انتظارات و توقعات تان نیز برآورده نشده. سپس سرو صدای بچه ها را می شنوید فورا می فهمید سر این دعوایشان شده است که چه کسی اول باید از حمام استفاده کند. یک آه دیگر می کشید. این دفعه کمی بیشتر از دفعه قبل ناراحت می شوید. بلافاصله داد می زنید:(( بچه ها ساکت ! این قدر سروصدا نکنید فقط نیم ساعت وقت دارید تا سرویس بیاید. صبحانه بخورید و بعد هم آماده شوید)) این هم از توقع و انتظار شماره ۳. همیشه دوست داشتید که بچه ها آرام و بی سروصدا لباس بپوشند و بدون اینکه جاروجنجال به پا کنند به مدرسه بروند. به اتاق خوابتان برمی گردید شوهرتان پای دستشویی ایستاده و دندان هایش را مسواک می زند. شادمانه او را می بوسید و می گویید :((صبح بخیر عزیزم)) او در حالی که مسواک در دهانش است می گوید:((صبح بخیر))قلبتان تیر می کشد. دوست داشتید که شوهرتان با محبت و علاقه ی بیشتر به شما صبح بخیر می گفت.نگران هستید که مبادا چیزی شده باشد. احساس خوشبختی و خوشحالی تان یک ترک دیگه می خورد. هنوز از موقعی که از خواب بیدار شده اید یک ساعت هم نگذاشته است اما به اندازه کافی اسناد و مداراکی دال بر اینکه خوشحال و راضی نخواهید بود جمع کرده اید.

هنگامی که روزتان را با انتظارات و توقعات خاصی شروع می کنید و بنا را بر اتفاقاتی می گذارید که قرار است پیرامون شما بیفتد تا شما از درون احساس خوشحالی و خوشبختی کنید. خودتان را از همین الان آبستن شکست و احساس بدبختی و بیچارگی می کنید. بدین ترتیب شما خود را فربانی شرایط و مقتضیات محیطی می کنید و هیچ تسلطی بر آن ندارید و برای احساس رضایت و خوشحالی درونی تمام و کمال متکی و وابسته به دیگران و عوامل محیطی و خارجی هستید.