بهت
می نگرم در نگاه رهگذران کور
این همه اندوه در وجودم و من لال
این همه غوغاست در کنارم و من دور!
دیگر در قلب من نه عشق نه احساس
دیگر در جان من نه شور نه فریاد
دشتم اما در او نه ناله مجنون
کوهم اما در او نه تیشه فرهاد
هیچ نه انگیزه ای که هیچ پوچم!
هیچ نه اندیشه ای که سنگ چوبم!
همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذر کوچه های تنگ غروبم.
آن همه خورشیدها که در من می سوخت
چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت!
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه
آه که آوار غم شد و به سرم ریخت!
زورق سرگشته ام که در دل امواج
هیچ نبیند نه ناخدا نه خدا را
موج ملالم که در سکوت و سیاهی
می کشم این جان از امید جدا را
می گذرم از میان رهگذران مات
می شمرم میله های پنجره ها را
می نگرم در نگاه رهگذران کور
می شنوم قیل و قال زنجره ها را
((فریدون مشیری))
تحول درون!
تسلیم به ما شهامت می بخشد تا از قلمرو شخصی خود بخشی از وجودمان که احساس تنهایی و جدایی می کند. به قلمرو کیهانی آنجا که با همه یگانه می شویم گام بگذاریم. تسلیم عمل کردن به ایمان است که می گوید" اگر چه من نمی دانم این رودخانه به کجا می رود؟ اما اطمینان دارم که مرا به جهتی درست خواهد برد". در حالت مقدس تسلیم ما توان آن را می یابیم که از نتیجه رها باشیم.
زندگی را باور کن
همان گونه که هست
آنجا که توئی ، رهگذری نیست مرا جز دوری تو غم دیگری نیست مرا